مخروط ناقص مشکی من

وقتی چترت ، خداست ؛ بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد

مخروط ناقص مشکی من

وقتی چترت ، خداست ؛ بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد

مخروط ناقص مشکی من

آنقدر

پنجره ها را به روی هم بستیم

که تنهایی ، باورمان شد

همین است که به هر پنجره باز

دل می بندیم .



-----------------------------------
استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۹ مطلب با موضوع «می نویسم ؛ پس هستم :: جامعه» ثبت شده است

 

حالا که آبها تقریبا از آسیاب افتاده و سیل ویرانگر اخبار و حوادث مهم و بی اهمیت هر روز غبار فراموشی بر ذهن ها پراکنده و دیگه پای واکنش هیجانی هم در میان نخواهد بود و الان همه در تعقیب سمّیه هستند که داستانش چه شد بد نیست یک موضوع تاریخ گذشته که واقعا آن زمان فکرم را حسابی مشغول خودش کرد و خوب می خواستم در موردش بنویسم اما ننوشتم را دوباره پیش بکشم !

رفتار نماینده سبزوار در حین قانون شکنی و نگاه متکبرانه و فراتر از قانون پنداری خودش با یک سرباز وظیفه یک لا قبا ( شاید گستاخ و آموزش ندیده ) به نظرم اتفاق مهم و تکان دهنده ای بود که نباید سرسری ازش گذشت.

مدت ها است که ذهنم درگیر این هست که مگر یکی از اهداف انقلاب اسلامی ( که چهل و دوّمین سالگردش را چندی پیش جشن گرفتیم ) رسیدن به عدالت اجتماعی و جمع شدن بساط شازده بازی و الیگارشی دوران قبلی نبود ؟

اما حالا پس از عبور از سالهای اولیه انقلاب الان به جایی رسیدیم که بعضی ها طوری رفتار می کنند که گویی از مردم طلبکارند و ایران و اکثریت غالب مردم به آنها بدهکار و آنها ارباب و اینان رعیت آنها هستند.

 

به همین حد اکتفا می کنم چراکه همین حد اشاره برای تلنگر بر ذهن ها کافیست .

 

در کتاب " مزرعه حیوانات  " پس از بیرون راندن جونز مزرعه دار یکی از اصول چندگانه حیوانات که به دیوار مزرعه زده بودند این بود :

" همه حیوانات برابرند "

اما بعد از مدتی یک روز صبح که همه حیوانات قصّه بلند شدند و دیوار مزرعه را نگاه کردند دیدند قسمتی از شعارشون تغییر کرده و شده است :

" همه حیوانت برابرند اما بعضی برابرترند! "

 

 

سارا سماواتی منفرد
۲۲ اسفند ۹۹ ، ۱۸:۱۰ ۱ نظر

 

یک نصیحت قدیمی هست که حالا یکجورایی نقل به مضمون میگه :

« با مردم همانطوری رفتار کن که دوست داری آنها با تو رفتار کنند »

خداییش اگه این جمله نصیحت وار ملاک رفتار آدما میشد خداییش چند درصدد اوضاع و احوال دنیا و جوامع و حتی در مقیاس کوچکتر خانواده ها و حتی روابط فردی بین آدما بهتر میشد؟

دنیا جای بهتری نمی شد؟

شایدم اینجوری بود ...

« هرچه برای خود می پسندی برای دیگران بپسند »

حالا زیاد مهم نیست جمله اش چی بود ! مهم معنای مستتر در آن هست.

یک هشتک میشه ازش در آورد ؟

اصلا خودخواهی ها و خود برتر بینی و غرور و تکبر کاذب و ... وَ وَ وَ ما میزاره کارها درست پیش بره ؟

 

سارا سماواتی منفرد
۲۲ بهمن ۹۹ ، ۰۹:۲۰ ۱۱ نظر

 

" به بهانه داغ شدن موضوع تجاوز در شبکه های اجنماعی "

 

در مورد این حرکت که تو شبکه های اجتماعی به راه افتاد و به قول ظریفی باعث شد تا بخشی از چرک تلنبار شده و ورم کرده در زیر پوست جامعه بیرون بریزد نقد هایی می شود مطرح کرد.

حالا اگه در این میانِ ادعاهای دروغین مطرح شود و آبروی فردی ریخته شود چی می شود ؟! اینجور افشاگری ها هم می تواند کارکرد مثبت داشته باشد و هم کارکرد منفی !

سارا سماواتی منفرد
۱۴ شهریور ۹۹ ، ۱۰:۴۲ ۱۳ نظر

 

 چیزی که الان دارم میگم شاید عمومیت نداشته باشه و هرجایی یا هر محله ای شرایط خودش را داشته باشه اما من بی سر و صداترین و بی روح ترین محرم زندگی ام تا الان را دیدم و تجربه کردم.

نمی دانم دلیلش چی بود ؟؟

مربوط به گرانی ها و سنگین شدن مخارج بود ؟؟ یا خدای نکرده زبانم لال بی تفاوت شدن مردم ؟؟

شاید هم ...

به هرحال این محرمی نبود که هر سال می آمد و می دیدم.

ظهر عاشورا آمد و من نفهمیدم که ظهر شده !!

ظهر تاسوعا رفتم مسجد محلمان که همیشه تو دهه محرم برنامه های مفصلی دارد وقتی می خواستیم بریم داخل به علیرضا گفتم : « چرا اینقدر امروز خلوته انگار نه انگار که تاسوعاست !! » آخه سال های پیش هر وقت می خواستی بری داخل بواسطه جمعیت زیاد راه پیدا نمی کردی اما با کمال تعجب خیلی راحت رفتم داخل و وضو گرفتم برخلاف همیشه نماز ظهر و عصر تاسوعا را به جماعت خواندم.

خلاصه برای من که اینجوری بود ...

شما را نمی دانم ؟؟

سارا سماواتی منفرد
۲۰ شهریور ۹۸ ، ۲۱:۱۵ ۵ نظر

 

 ولنتاین بهانه ای ست برای کسانی که دنیایشان خالی از شاملو و فروغ است

  نه برای من که هر روز خدا بهانه می تراشم تا از حادثه ی چشمانت شعر بگویم

  نه برای من که مُهر دوست داشتن ات درتمام صفحات تقویم ام حک شده است

 

 

 

  علی سلطانی

۲۵ بهمن ۹۷ ، ۱۰:۰۱ ۱۱ نظر

 

دیشب از مراسم عزاداری برمی گشتیم و پیاده بودیم که نزدیک محلمان خانه ای نذری می دادند.

علی گفت : بیا نذری بگیریم و بریم خانه و واستادیم تو صف نذری .

بعد از کلی معطلی و اینجور حرفا دیگه دو سه نفر مانده بود که به من برسد یک آقایی آمد جلوی در و گفت: خانم ها نذری تمام شد و چندتایی بیشتر نمانده و وانستین ! 

یک دفعه قیامتی برپا شد و نفرات پشتی به سوی درب خانه هجوم آوردند و صف بهم خورد و دعوای شدیدی هم چند لحظه بعد از این حرکت بین کسانی که نوبتشان رسیده بود و آنهایی که از عقب هجوم آورده بودند در گرفت .

چشمتان روز بد نبیند چه فحش هایی که رد و بدل نشد !!

در این گیر و دار یک خانم نسبتا قوی هیکل یکی از خانم ها را هل داد که خورد به من و بنده خدا تعادلش را از دست داد و غذایش ریخت روی چادرم .

از عصبانیت داشتم منفجر می شدم اما خودم را کنترل کردم.

خلاصه سهم من از ماجرای نذری این بود !

آخرش هم بی خیال شدم و فقط با نذری که علی توانسته بود بگیره برگشتیم خانه!

باز سمت آقایون بهتر بود و آنها با تمام شدن نذری راحت تر کنار آمده بودند !


آدم صحنه هایی می بیند که ... ولش کن فقط می توانم بگویم متاسفم برای خودمان .

 


 

قصه ماه را زیاد شنیده ایم ...

قصه آب که درست مقابل چشمایت بی آبرو شد ...

قصه چشمهایت که نذر چشم های حسین (ع) شد ...

به پایان قصه برادریت که می رسیم دلم از جا کنده می شود

می دانم آخر قصه تو حسین کمر خم می کند ...

آخر قصه تو حسین تنها می شود ...

تنهاترین سردار ...

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنآئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللّهُ اخِرَالْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

 

سارا سماواتی منفرد
۲۸ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۰۸ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ نظر