مخروط ناقص مشکی من

وقتی چترت ، خداست ؛ بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد

مخروط ناقص مشکی من

وقتی چترت ، خداست ؛ بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد

مخروط ناقص مشکی من

آنقدر

پنجره ها را به روی هم بستیم

که تنهایی ، باورمان شد

همین است که به هر پنجره باز

دل می بندیم .



-----------------------------------
استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

 

... معرفی کتاب ...

 

توی روزهایی که کرونا گرفته بودم و در قرنطینه اجباری به سر می بردم فرصت خواندن سریع رمان پلیس حافظه اثر نویسنده ژاپنی خانم یوکو اوگاوا و ترجمه آقای کیهان بهمنی از انتشارات آموت پیش آمد.

داستان کتاب در جزیره ای لا مکان رخ می دهد که تنها راه بقا و زندگی در آن تن دادن به قانون ناپدید شدن ها است.

این ناپدید شدن ها ابتدا از چیزهای کوچک شروع می شود و سرانجام کار به جایی می رسد که افراد به حالت از خود بیگانگی می رسند.

البته در روند روتین این ناپدید شدن ها یک مشکلی وجود دارد و آن این است که حافظه اقلیتی از آدم های آن جزیره خاطراتشان را فراموش نمی کنند و باعث زحمت می شوند !

کتاب تماما بر استعاره بنا شده ولی به نظرم نویسنده هدفش نقد این نوع نگاه تمامیت خواهانه است که همه باید همانند سیستم فکر کنند و هرکس چنین نباشد مطرود است و از حق زیستن محروم ( توتالیتاریسم ).

 

 

                                     

در طول داستان هرچه جلوتر می رویم فضای داستان از گرمی به سردی میل می کند و شاید همین یکی از دلایلی بود که از خواندنش لذت نبردم و راستش انتظار بیشتری از این کتاب داشتم اما نتوانستم باهاش ارتباط برقرار کنم.

آخرش گفتم کاش یک کتاب دیگه که تو لیستم بود خوانده بودم !

البته این نظر من هست و اصرار ندارم که حتما همینطور هست و ممکن خوانندگان دیگه این کتاب با من موافق نباشند.

یکی از بهترین توصیفات نویسنده تو این کتاب این هست که نوشتن را نوعی مقابله و مواجه با مرگ توصیف می کند که فکر کنم کاملا درست باشد.

شاید دوست داشتم تو آن دوران بیماری کتابی با حال و هوای بهتری را می خواندم.

اگر این کتاب را خواندید خوشحال میشم که حتما نظر خودتان را بگویید.

سارا سماواتی منفرد
۱۵ خرداد ۰۰ ، ۱۴:۵۱ ۲ نظر

تازه از سر کار رسیده بودم و لباس هام را در آورده بودم و رفته بودم سر وقت شستن ظرف های شام دیشب که دیدم علی آقا در را باز کرد و آمد و گفت سارا لباس بپوش بریم بیرون کارت دارم.

اعتراض کردم و گفتم : خوب کاش زنگ میزدی زودتر میگفتی که من نیام بالا و سر راه می آمدم دنبالت .

آخه چون علی ماشین را داده به من و خودش بی ماشین میره سرکار و دنبال کارهاش.

هرچی گفتم کجا می حواهی بری جواب درست و حسابی نداد و گفت: می خوام بریم تا پاساژ زیر پُل !!

گفتم : کلید ماشین تو کشوی جلوی در هست بردارش چون من حوصله رانندگی ندارم.

گفت : باشه و رفت جلوی در وایستاد تا من آماده بشم.

غُر غُر کنان لباس پوشیدم و رفتم پایین و آمدم درب ماشین را باز کنم که گفتش با اون نمی ریم !!

فرصت نداد حرف بزنم و سریع گفت : چشم هات را ببندش و باز نکن و باز بدون اینکه مجال سوال دیگه ای بهم بدهد دستم را گرفت و یک چند قدمی رفتیم و بعد گفت : باز کن !

وای خدای من علی موتور خریده بود از این موتور توپول رنگی رنگی ها که هر وقت میدیدم می گفتم چقدر رنگاشون قشنگه و کاش ماهم داشتیم !

یک زرد خوشگلش را گرفته بود.

گفتم اسمش چیه ؟؟ علی گفت : دینو !

خلاصه سوارش شدیم و به زور کلاه کاسکت را هم سرم گذاشتم و برای اولین بار تو زندگیم ترک یک موتور نشستم و رفتیم کلی چرخ زدیم.

هیجان این اولین بارها واقعا عالی هست ! هیچی را نمی توان با هیجان بعضی کارها برای اولین بار مقایسه کرد.

موقع برگشت تو راه پیش خودم داشتم فکر میکردم کاش چیز دیگه آن روز خواسته بودم ! بعضی موقع ها خدا چه زود جواب کاش هامون را می دهد و بعضی وقت ها هم مثل اینکه دوست ندارد که بشنود.

 

پ.ن

ادامه مطلب تو نظرات اول و سوم !!! wink

سارا سماواتی منفرد
۱۲ خرداد ۰۰ ، ۱۸:۴۲ ۴ نظر

 

پنج شنبه شب حالم خیلی خراب بود و هنگام خواب دچار تب و لرز شدم تا صبح نخوابیدم.

جمعه صبح گلوم درد می کرد و گوش سمت راستی ام کبپ شده بود و بینی ام هم گرفته بود.

نشانه های سرماخوردگی داشتم اما علی گفت تو رادیو شنیده که الان دیگه سرماخوردگی نداریم و هرکی علائمی مثل سرماخوردگی داشت حتما کرونا دارد.

هردومان استرس شدیدی داشتیم و سرانجام بعد از کلی این دست و آن دست کردن به پیشنهاد علی رفتیم بیمارستان آتیه و تست پی سی آر دادیم.

تا فرداش که جواب بدهند مردیم و زنده شدیم و شب اصلا نتوانستم بخوابم.

علی سعی می کرد فضا و ذهنم را عوض کنه و دلداریم می داد.

از این بدتر وقتی بود که تو جواب آزمایش هردوتایمون کلمه positive را دیدم ... فقط می توانم بگم کلافگی تا به این حد نداشتم.

ما هم جزوه آمار شدیم sadindecision

آمارها را به سادگی نگاه نکنید همه آنها آدم هایی هستند که زندگی دارند و در حال زندگی کردن با تمام ویژگی های خوب و بدش هستند و فردا ممکنه ...

تو این روزها و ماه عزیز التماس دعا.

سارا سماواتی منفرد
۳۰ فروردين ۰۰ ، ۱۸:۳۱ ۱۳ نظر

 

آقای محترم

باد در گوشتان چه گفته ؟

که تاریخِ چشم هایتان را

به جغرافیای آغوشتان ختم کرده اید

 

از بها تا پاییز

سال هاست دریچه خوشبختی را بسته اید

و

بی هیچ توضیحی رفته اید ...

 

 

پ.ن

این شعر از خانم مژده لواسانی و از کتاب مجموعه شعر ایشان  به نام " به چهل سالگی ات رسیده ام  " است.

۰۹ فروردين ۰۰ ، ۱۷:۳۵ ۵ نظر

این سالها

که گفته گذشته ؟

موهایت کو ؟

 

کدام ستاره شوم

خبر از خوشبختی تو و

آرامش من

در همه این سال ها می دهد ؟

 

دخترت را که صدا می زنی

بغض می کنی؟

چرا ؟

 

پ.ن

این شعر از خانم مژده لواسانی و از کتاب مجموعه شعر ایشان  به نام " به چهل سالگی ات رسیده ام  " است.

 

۲۵ اسفند ۹۹ ، ۱۸:۲۷ ۵ نظر

 

... معرفی فیلم ...

 

تیرماه شصت و یک احمد متوسلیان در جایی از تاریخ گم شد.

 

اول فکر می کردم با یک فیلم سینمایی طرف هستم اما همان ابتدا متوجه شدم فیلم سینمایی هست اما از نوع مستند - روایتی.

بر خلاف انتظارم تا پایان مرا همراه خود برد چراکه می خواستم داستان این مرد گم شده را ببینم و بدانم که او که بود و چرا گم شد ؟؟

آخر کار یک جورایی عاشق شخصیتش و عملگرایش شدم و تحسینش کردم.

مردی که شاید سابقه مبارزاتی آنچنانی نداشت اما خوب ظاهر شد.

فکر نمی کردم از چنین شخصیتی خوشم بیاید ولی بازی خوب هادی حجازی فر خیلی شخصیت توسلیان را تو فیلم باور پذیر کرده بود.

این فیلم تولید سال نود و چهار به کارگردانی محمد حسن مهدویان هست و در جشنواره فیلم فجر هم به نمایش در آمد.

نظرم و برداشت شخصی ام در مورد اینکه چه اتفاقی برای احمد متوسلیان افتاد را نمی گویم ... شاید وقتی دیگر !

ولی به روایت شاهدان عینی ایشان به دست شبه نظامیان مسیحی تندروی لبنانی مورد حمایت اسرائیل موسوم به فالانژها ربوده شدند و هنوز با گذشت بیش از سه دهه همچنان سرنوشتشان در هاله ای از ابهام است و شاید برای همیشه هم در ابهام باقی بماند.

اگر به فیلم های تاریخی و روایی علاقه دارید حتما ببینید .

 

پ.ن

هم دانلود می توانید بکنید و هم از فیلمیو می توانید ببینیدش )

 

                                     

سارا سماواتی منفرد
۲۴ اسفند ۹۹ ، ۱۹:۲۳ ۳ نظر