مخروط ناقص مشکی من

وقتی چترت ، خداست ؛ بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد
مشخصات بلاگ
مخروط ناقص مشکی من

روسری می گذارم و چادر مشکی بر سر می اندازم!

این نه از اجبار است و نه ناشی از این باور که همه باید یک شکل بپوشند ، یک شکل اندیشه کنند و یک چیز ببینند .

اما چرا با چادر سر کردن آزادی ظاهری ام را محدود می کنم؟

برای اینکه زن مسلمان باید حجاب داشته باشد.

برای اینکه با آن احساس امنیت و آرامش می کنم .

برای اینکه با آن حس کامل بودن دارم .

برای اینکه در این روزگار احساس کمی متفاوت بودن دارد.

برای اینکه هیچ وقت اجازه نخواهم داد حریم بین ما شکسته شود .

برای اینکه حق دارم که پوششم را خود برگزینم .

برای اینکه چادرم را دوست دارم!

برای اینکه من با چادرم از خیلی ها آزادتر هستم!

برای اینکه چادرم نماد ارزشهای من و یک سمبل است :

نماد رهایی و نجابت ...

سمبل زن ایرانی ...

چادرمشکی من ؛ پرچم افتخار من است!

من چادر مشکی ام را با هیچی در دنیا عوض نمی کنم!

من عاشق حجابم هستم .

-----------------------------------
استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گذشته های دور» ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۲۰ ب.ظ

هدیه ای ماندگار

 

اولین چادر مشکی من یک هدیه بود !

هدیه ای ویژه به واسطه یک سفر !

چادر تو زندگی من خیلی یک دفعه ای آمد و خیلی آهسته و آرام جایش را برای همیشه در دل من باز کرد و همیشگی شد  ...

این قشنگ ترین تحول ماندگار در زندگی من و ماجرای آن از شیرین ترین خاطراتم هست ...

 

۱۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۲۰
سارا سماواتی منفرد
يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۱۵ ق.ظ

روزهای کودکی

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی ...

آن زمان که پدر تنها قهرمانم بود !

عشق تنها در آغوش مادر خلاصه می شد ...

شانه های پدر بالاترین نقطه کره خاکی !

تنها درد من ، زخم زانوهایم !

بدترین دشمنم ، دختر عموی حسودم .

تنها چیزی هایی که می شکستند ، اسباب بازیهایم بودند .

آرزوی بزرگم داشتن یک دوچرخه جدید قرمز رنگ !

بزرگترین تجربه ام از استرس دیده نشدن موقع ناخنک زدن به خوراکی های یخچالمان !

و معنای قهرم تا قیامت ... خداحافظ تا فردا بود !!

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۱۵
سارا سماواتی منفرد
جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۴:۴۹ ب.ظ

ترسی که همزاد من شد

آن ساعت طبق برنامه کلاس دوم (ج) دبستان دخترانه مکتب صادق دیکته داشتیم.

من و بقیه همکلاسی هایم در حال نوشتن دیکته لغات بودیم . خانم معلم لغات را تک تک و بصورت شمرده می خواند و در طول و عرض نیمکت ها قدم می زد.

من سر میز کنار پنجره نشسته بودم و سرم بر روی دفتر دیکته ام بود.

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۴۹
سارا سماواتی منفرد