مخروط ناقص مشکی من

وقتی چترت ، خداست ؛ بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد

مخروط ناقص مشکی من

وقتی چترت ، خداست ؛ بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد

مخروط ناقص مشکی من

آنقدر

پنجره ها را به روی هم بستیم

که تنهایی ، باورمان شد

همین است که به هر پنجره باز

دل می بندیم .



-----------------------------------
استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طنز» ثبت شده است

 

طرف رفته چندین و چندسال تلاش کرده و ماه ها تمرین مداوم داشته تا بالاخره رسیده به فینال مسابقات دوی صحرانوردی کشوری ایران بعد که رفته رو سکو بهش جایزه بدهند ..... چی بهش دادند؟؟؟

روبالشتی ...

خداییش این مسئولین محترم را از کجا پیدا می کنند و بهشان شغل می دهند.

همین میشه طرف سرخورده میشه و دست آخر به فکر مهاجرت میافتد و چند سال دیگه می بینی برای کشور مثلا ترکیه در المپیک و تحت پرچم آنها مدال طلا آورده است.

یکی از مشکلات اساسی کشورمون همین مدیران لایق هستند که مثل موریانه در حال تخریب می باشند و بیشتر از هر جنگ و ویرانی و تحریمی در حال خرابکاری .

 

پ.ن

  • واقعا وقتی خبر را خواندم نتوانستم چیزی نگم.
  • محمد جعفر مرادی رکورددار ایران و سهمیه المپیک ریو از بخش مردان و پریسا عرب در بخش زنان برندگان این مسابقات بودند.
  • خبر شاید بی اهمیت باشه اما این نشان از وضعیت کلی دارد و مشت نمونه خلوار است و در سایر حوزه ها هم در بر همین منوال می چرخد.
سارا سماواتی منفرد
۱۰ بهمن ۹۹ ، ۰۹:۵۳ ۴ نظر

 

اذا اتفق السیاسیین سرقونا

و اذا اختلفوا قتلونا !!!

 

سیاست مدارها اگر باهم به توافق برسند دارایی مان را می گیرند

اگربه اختلاف برسند،جانِ مان را !!!

 

 

 

پ.ن

 

متن یک دیوار نویسی در عراق ...

تعبیر و تفسیر ندارد معنی سیاست مدار هم روشن هست و بس  ...

 

۰۶ تیر ۹۹ ، ۲۰:۵۱ ۵ نظر

شب بارانی بود و آبستن یک گریه ی طولانی !

راه می رفتم و هی خون جگر می خوردم

در سرم فکر و خیالی که نمی دانی بود !

ناگه چو مهتاب زان میان گذشتی ...

آه لشکر چادر تو خانه خرابی ها کرد !!

همه ی مصر به دنبال زلیخا بودند!

چو ندیده بودند تو را چنین دیوانه بودند!

دریاب مرا دلبر بارانی من ...

 

پی نوشت  :

اصل این شعر با نام " لشکر چادر تو خانه خرابی ها کرد " برای شاعر معاصر گرانقدر آقای "  مرتضی عابد پور لنگرودی" هست. (در قسمت پیوند های روزانه هم اصل شعر را قرار دادم )

و اما ...

شعری که مربوط به این پُست هست از در هم ریزی و تغییر شعر ایشان و ناشی از تراوشات ذهن همسر جان بنده در این ایام قرنطینه خانگی و پس از وبگردی های این چند روزه هست.

خلاصه که همسر جان فیلشان یاد هندوستان نموده اند و جهت تشکر از تحمل ایشان در خانه توسط اینجانب هوس شعر گفتن به سرشان زده و خوب نتیجه این شده دیگه !! به بزرگی خودتان ببخشید winkcheekyblush

تو اخبار آمده بود که دعواهای زناشویی تو این مدت سه برابر شده !

تو در همسایه ما که اینجوری بوده دیشب و امروز صبح دو تا از همسایه ها زن و شوهر حسابی فحش و فحش کاری داشتند coolno .

 

سارا سماواتی منفرد
۱۲ فروردين ۹۹ ، ۱۵:۲۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

 

به مناسبتی به اجبار و نه از روی میل و رغبت در شغلم در برخورد با مراجعین مختلف قرار گرفته ام .

حالا از سختی و اعصاب خرد کنی برخورد با همه جور آدم از هر قشر و سطحی که بگذریم برایم جالب بود که هر فردی تو برخوردش با من چطور خطابم می کند!؟؟

اکثراً خوش برخورد هستند و سلام می کنند و عنوان خاصی بکار نمی برند و پس از انجام کارشان حالا با تشکر یا بی تشکر می روند اما امان از وقتی جواب به خاطر روال های اداری و غیره منفی باشد !

آنجا هست که رفتارهای آدما متفاوت می شوند٬بیشتری مودبانه سوال می پرسند و مشکل را جویا می شوند ولی هستند آدم هایی که می گن :

سارا سماواتی منفرد
۰۵ آبان ۹۸ ، ۲۱:۰۹ ۷ نظر

 

بازرگانی در بغداد زندگی میکرد روزی از خانه به قصد بازار بیرون آمد غریبه ای را دید که با حیرت و تعجب او را می نگرد.

به سوی خانه بازگشت و توشه ای اندک فراهم نمود و سوار بر اسب راهی سامراء شد.

شب در سامِراء منزلی گرفت و خواست که استراحت کُند که عزرائیل به سراغش آمد و گفت می خواهم جانت را بگیرم.

بازرگان گفت : ای فرشته مرگ می دانم که چاره ای جز تسلیم در مقابلت ندارم اما پیش از آنکه جانم را بگیری سوالی دارم که می خواهم به آن جواب دهی و آنگاه تسلیم تو هستم.

عزرائیل به او گفت : بپرس !

بازرگان گفت : صبح که از خانه بیرون آمدم و تو را دیدم چرا با تعجب و حیرت زده مرا نگاه می کردی؟!

عزرائیل گفت : برای اینکه وعده دیدار با تو در سامراء داشتم و هنگامی که تو را در بغداد دیدم متعجب شدم !!

آنگاه عزرائیل جان بازرگان بگرفت ...

 

نتیجه این داستان با شما ...

 

 

سارا سماواتی منفرد
۲۱ شهریور ۹۸ ، ۱۷:۳۰ ۱ نظر


سقراط وارد جمعی شد از مردان آتنی که گروهی نامتجانس از سوفیست ها و خطیبان و مردان سیاست تا دوستداران فلسفه در میانشان بود.

با صدای بلند خطاب به حاضرین گفت : « من از همه شما داناترم »

همه نگاه ها به سوی سقراط خیره شد و عده ای که او را نمی شناختند با خود گفتند عجب پیرمرد زشترو و گزافه گویی است !

بودند در آن میان عده ای هم که اورا می شناختند و می دانستند در پس این اظهار فضل ناشیانه حکمتی نهفته است.

پس از اندکی سقراط دوباره گفت :

    «  براستی که من داناترین شما هستم ! چراکه به نادانی خویش آگاهم و شما اینگونه نیستید. »

 

 

 

۱۹ شهریور ۹۸ ، ۱۷:۰۰