مــخــــروطـ نـاقـص مشــــکـی مــن

زندگی را باید نوشید قبل از اینکه خیلی دیر شود

مــخــــروطـ نـاقـص مشــــکـی مــن

زندگی را باید نوشید قبل از اینکه خیلی دیر شود

مــخــــروطـ نـاقـص مشــــکـی مــن

اینجا برای من

همچون فانوس کوچک نقره ای

خانه مادربزرگ است !

فانوسی که شاید کم نور باشد !

اما روشن می کند !

تا شاید که بتوانم پیش پایم را ببینم ...

-----------------------------------

استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.

اگر مطلبی را دوست داشتید و حتی اگر دوست نداشتید
و موافق نبودید ممنون می شوم که کمی وقت بگذارید و
نظر بدهید حتی کوتاه ، چون من گوش شنوایی دارم ...


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جنگ» ثبت شده است

 

نمی دانم از کجا باید شروع کنم ؟ از شب اول جنگ یا قبلش ؟

خوب چند وقتی اینجا نبودم(۱) و واقعا سختم بود بیام و داشتم خودم را با شرایط جدیدم که مجبورم وقت و زمان کمتری به علایقم  اختصاص بدهم یکجورایی کنار می آمدم ...

 بعد از فوت پدر شوهر باید علاوه بر بچه ها حواسم بیشتر به علیرضا هم باشه و تو آن شرایط که هنوز با غمش کنار نیامده بود بیشتر از قبل هواشو داشته باشم تا زودتر خودش را پیدا کنه و بتوانیم به شرایط زندگی عادیمون برگردیم ...

پنجشنبه شب اول بچه ها را خواباندم و بعد هم خودمان خوابیدیم و قرارمان این بود که صبح زود قبل از اینکه هوا زیاد گرم بشه بریم بهشت زهرا (س) و زود برگردیم ... اصلا فکر نمی کردم که قرار هست یکی ، دو ساعت بعد با صدای انفجار های مهیب از خواب بیدار شویم.


با صدای چند انفجار شدید و پی در پی از خواب پریدم و هم زمان با من نازآفرین هم بیدار شد و گیج وحشت زده شروع به گریه کرد و بعدش نازنین هم همانطور در شوک و وحشت همزمان با علی بیدار شدند.

صدای اولی که بیدارم کرد و حالت نیمه هشیار داشتم و تا صدای دوم که شدیدتر بود شاید فقط چند ثانیه فاصله بود که از روی تخت پریدم پایین و گفتم یا باب الحوائج ... یا امام رضا ...  چی بود ؟؟؟!!!

قلبم داشت می آمد تو دهنم ... صدای گریه نازآفرین امانم نداد بلافاصله رفتم سمتش و بغلش کردم و گفتم مامان جان قربونت برم هیچی نیست ... ! هیچی نیست ... ! گریه نکن خانمی ... که دوباره صدای انفجار ... شوک و وحشت مجدد سرتا پای دخترک را فرا گرفته بود و گریه اش تبدیل به هق هق شبیه سک سکه شده بود که سرش را محکم چسباند به سینه ام ...

از آنطرف علی هم نازنین را که داشت گریه می کرد محکم بغلش کرده بود و آمد سمت ما و بین چارچوب درب اتاق پناه گرفت ...

به علیرضا نگاه کردم و گفتم غلط نکنم اسرائیلی ها هستند  ...

تا بچه ها را آرام کنیم و دوباره بخوابانیمشان طول کشید آفتاب صبح جمعه همه جا را روشن کرده بود ولی به نظرم حس و حال روز سنگین و دلگیر بود. تلویزیون را روشن کردم و زدم شبکه خبر که زیر نویس ها و صحبت های مجری خبر از شهادت فرماندهان سپاه و متخصصان می داد ...


جنگ تحمیلی ۸ ساله که تمام شد من چند ماهی می شده که وارد سه سالگی شده بودم و خودم هیچی از آن دوران به یاد ندارم ...

گرچه مامانم داستانهای زیادی از بمباران ها و موشکباران تهران و سختی هایی که چه در دوران حاملگی و چه بعدش بخاطر من کشیده بعدها برام  تعریف کرده ولی خودم تجربه و حس خاصی از جنگ نداشتم و نکته مهم درست همین جاست که وقتی امنیت و آسایش از بین می رود تازه ارزش واقعی این مفاهیم برایمان روشن می شود و می فهمیم چه گوهری هست امنیت و آرامش در سایه اقتدار....

بچه ها خیلی ترسیده بودند و هربار که صدای ضد هوایی و انفجار می آمد باید آرامشان می کردیم ... از محل کارم که تماس گرفتند و گفتند بانوان همکار بصورت دورکاری کارهاشان را در صورت نیاز انجام بدهند و نیاز به حضور فیزیکی نیست خیلی خوشحال  شدم ، انگار که دنیا را بهم داده اند ...

علی هم گفت فعلا چند روزی کار را تعطیل می کنم ببینیم چی میشه ...

همه اینها دست به دست هم داد که با اولین پیشنهاد خروج از تهران که از طرف مادرم داده شد بار و بندیل مان را هول هولی بستیم و با هزار وعده و وعید مادر شوهرم را هم راضی کنیم که همراه ما بیاید چون علیرضا می گفت بدون مادرم من جایی نمی رم ... 

رفتیم خانه خواهرم آمل که خیلی وقت بود قرار بود بریم پیششان ولی راستش موقعیتش پیش نیامده بود و از آنجا هم چند روزی رفتیم خانه روستایی پدر شوهرش که بین آمل و نور بود  ...


مسیر رفت را به عمد از اتوبان تهران -شمال رفتیم که چشمتان روز بد نبیند ۱۴ ساعت تو راه بودیم ...  

محشری بود برای خودش بخشی از طولانی شدن راه بخاطر این بود که پلیس هر چند کیلومتر خودروها را بین نیم ساعت تا چهل دقیقه متوقف می کرد که علتش را نفهمیدم ...

از آنجا که ساعت ۶/۵ عصر حرکت کردیم به تاریکی هوا خوردیم و از شانس من علیرضا اهل رانندگی شبانه نیست و فکر کنم طفلکی تحت فشار شرایط مجبور به حرکت شده بود .

بعد از تونل کندوان مجبور شدم بخاطر اینکه خوابش گرفته بود من رانندگی کنم و با اینکه ترافیک بود و میلیمتری جلو می رفتیم مشکل خواب آلودگیمو با یکی ، دو لیوان نسکافه مخلوط با قهوه حل کردم و بخیر گذشت... از طرفی هم تجربه خوبی تو رانندگی خارج از شهر و جاده کوهستانی برایم بود ...


۴ نظر ۱۴ تیر ۰۴ ، ۰۰:۰۶
سارا سماواتی منفرد

 

... معرفی کتاب ...

 

همیشه دوست داشتم در مورد سرهنگ ارتشی که تو فیلم های مستند دفاع مقدس به مناسبت هایی مثل فتح خرمشهر یا هفته دفاع مقدس از تلویزیون پخش می شد و او را بی سیم بدست در حال هدایت عملیات از قرارگاه نشان می داد بیشتر بدانم تا اینکه در صفحه آقای مجیدیان به معرفی کتاب ناگفته های جنگ خاطرات سپهبد شهید علی صیاد شیرازی برخوردم و چه چیز بهتر از خود خاطرات می تواند منبع مناسبی برای پاسخ به آنچه به دنبالش بودم باشد.

به برکت طاقچه بی نهایت کتاب را خواندم و می توانم بگویم که کتاب نثر روان و خوش خوانی دارد.

به شخصه برای من از لحاظ دانستن اطلاعاتی در مورد طرز تفکر و نگاه ایشان و همچنین وقایع کردستان در سالهای ابتدایی انقلاب و نیز شرایط جبه ها در سال های اولیه جنگ از دید یک ارتشی متدین و فهیم جالب بود.
شهید صیاد شیرازی مشخص است که انسانی خود ساخته بوده و در هنگامه ای که ارتش فاقد فرماندهان آموزش دیده تصفیه شده خود بوده است سعی می کند با مدد دانسته های خود و البته در برهه هایی با آزمون و خطا نقش سربازیش را بخوبی برای کشورش ایفا کند.
صداقت ایشان هم در جای جای خاطرات مشخص است بویژه که ایشان نظر تخصصی خود در مورد ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر را در جایی از کتاب به این شکل بیان میکند که جالب و خواندنی است :
 

             
 

به نظار من اگر بخواهیم ایرادی به این کتاب خواندنی وارد بدانیم این است که خاطرات ایشان از فتح خرمشهر به بعد فقط در حد عملیات رمضان را پوشش می دهد و خبری از اتفاقات سالهای پایانی جنگ ، عملیات فاو و عملیات مرصاد ، سری عملیات های موسوم به کربلا و که مسلما بعنوان فرمانده نیروی زمینی ارتش شاهد و ناظر آنها بوده نیست.

به هر روی اگر به مسائل تاریخ معاصر و دفاع مقدس علاقه دارید حتما خواندن این کتاب را توصیه می کنم.

در پایان یاد تمام قهرمان جان بر کف این سرزمین که با نثار جان خویش حافظ این مرز و بوم از تجاوز و اشغال گری و و همچنین تجزیه طلبی بودند گرامی و جاودان باد.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۰۲ ، ۱۷:۵۰
سارا سماواتی منفرد