مــخــــروطـ نـاقـص مشــــکـی مــن

زندگی را باید نوشید قبل از اینکه خیلی دیر شود

مــخــــروطـ نـاقـص مشــــکـی مــن

زندگی را باید نوشید قبل از اینکه خیلی دیر شود

مــخــــروطـ نـاقـص مشــــکـی مــن

اینجا برای من

همچون فانوس کوچک نقره ای

خانه مادربزرگ است !

فانوسی که شاید کم نور باشد !

اما روشن می کند !

تا شاید که بتوانم پیش پایم را ببینم ...

-----------------------------------

استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.

اگر مطلبی را دوست داشتید حتما نظر بدهید.

ممنون می شوم که وقت می گذارید.

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حال خوب» ثبت شده است

 

 این چند روز برای من ترکیبی بود از کارهای روزمره، کمی خستگی ، دلخوری و بحث و البته تجربه‌های تازه.

پنج‌شنبه بعدازظهر که مامان ناهید بچه‌ها را با خودش برد، فرصتی پیدا کردم کمی بخوابم. بعدش رفتم پیش مامانم که مثل هر سال با کمک دوست‌ها و همسایه‌هاش برای ۲۸ صفر آش شله‌قلمکار نذری می‌پزد.

راستش کاش نرفته بودم مثل پارسال که نرفتم … چون سر موضوع تتو بحثمان شد ... مامان مثل خیلی از مادرها هنوز با این چیزها کنار نیامده و فکر می‌کند بچه‌بازی است.

چون یه دامن بلند تنم بود حواسم بود که جوراب ضخیم بپوشم ولی وقتی داشتم با دختر همسایه مامان ، سیما صحبت می کردم که داشت از تتو هایش حرف می زد مامان آن قسمت از حرفام که راجع به تجربه خودم بود ناخواسته شنیده بود و دیگه نمی شد ازش پنهان کنم ... بحث کوتاه بود، اما ته دلم را سنگین کرد.

با این حال همان روز و روز بعدش پیشش ماندم تا در پختن و پخش نذری کمکش کنم. همین بودن و کمک کنارش باعث شد کم کم اخمش تبدیل به لبخند و کمی تعریف از من جلوی دوستانش بشود و موقعی که برمی گشتم دیگه ازش دلخور نبودم ... به همین سادگی ... مامان ها همینطوری هستند دیگر (((-:

رسیدم خانه باز بهم زنگ زد و دوباره کلی نصیحت و این بار تو حرفشان بهم گفت تو دوستی و رفت و آمد با رها هم تجدید نظر کنم این را دیگه کجای دلم بگذارم  ...

وسط این روزها برای خودم وقتی کوچکی پیدا کردم و گوش دادن به کتاب « خدمتکار » نوشته‌ی فریدا « مک فادن » را شروع کردم.

این نوع رمان‌ها برای من مثل یک پنجره‌ی تازه‌ هستند پر از معما و پیچیدگی شخصیت‌ها و چقدر بهش احتیاج دارم وقتی رمان گوش می دهم انگار ذهنم از کارهای تکراری روزمره جدا می‌شود و وارد دنیای دیگری که می شود که همان دنیای موازی ذهنم هست .

در کنار همه این‌ها،کارهای ریز و درشت خانه، بازی با بچه‌ها و بردنشان به پارک برای تاب بازی و سرسره سواری،ظرف شستن، کمی نرمش و پیاده روی در پارک در حالیکه نازنین خانم بغلم هست و نازآفرین توی کالسکه مثل موزاییک‌های کوچکی هستند که تصویر زندگی ام را این روزها می‌سازند.

شاید به چشم نیایند اما جمع شدن همین تکه‌های کوچک است که به من حس سرزندگی و آرامش می‌دهد.

وسط همه این کارها یک گلدان پتوس هم خریدم ... عاشق پتوس با آن گیسوان همیشه سبز و آویزان دلنشینش هستم (((-:

۳ نظر ۰۳ شهریور ۰۴ ، ۲۰:۵۵
سارا سماواتی منفرد

 

   واقعاً برای رسیدن آخر هفته ها لحظه شماری می کنم نه که قراره اتفاق بزرگی بیفته همین که فرصتی پیش بیاد که هم به کارهای شخصی ام برسم و هم یک کمی فرصت فرار از روزهای کشدارم را داشته باشم.

بخاطر تعطیلی از قبل با رها ( همسایه دیوار به دیوار مون ) برای رفتن به آرایشگاه مجاور کلینیکشان ( رها توی کلینیک زیبایی کار می کند ) هماهنگ کرده بودم خیلی تعریفشان را می کرد ...

بخاطر آقا جون چند وقتی بود که به موهام دستی نزده بودم و می خواستم موهایم را کوتاه کنم و بعدش بلوند تیره همراه با هایلایت کرم نسکافه ای و تو دلم خدا خدا می کردم که کارشان خوب باشد .

این چند ماه اخیر برای من پر از اتفاقات خسته‌کننده بود و زندگیم شبیه یک لیوان چای سرد شده بود و حسم این بود که دلم تغییر می خواست حتی اگر این تغییرات کوچک ظاهری باشند تا کمی هیجان و رنگ به زندگیم برگردد.

هوای داخل آرایشگاه پر بود از بوی رنگ مو، لاک ناخن و اسپری مو که تو هم دیگه ادغام شده بودند ... صدای موزیک ، سشوار و قهقهه خنده‌ دخترهایی که با هم لاس می‌زدند همه‌جا رو پر کرده بود.
گوشه سالن یه صدای «وززززز» می‌اومد. اول فکر کردم دارن بیرون چیزی را می برند ولی بعد دیدم نه بابا، دستگاه تتوئه! یکی داشت رو مچ دستش طرح می‌زد. همینجوری زل زده بودم که رها از آن طرف صدا زد سارا جان فکر کنم اولین باره که تتو زدن را داری از نزدیک می بینی ؟
اومد کنارم و آروم دم گوشم گفت: بیا تو هم بزن.

گفتم: وای نه عزیزم ... فکر کنم کار درستی نباشه در ضمن ممکنه علیرضا هم خوشش نیاد.

با شیطنت خاصی گفت مگه رو پیشونیت می زنند که همه ببینن! من قول می دهم بهت آسیبی نرسه و خوب این یعنی حله دیگه و نهایت مکروهه ... مطمئن باش شوهرت هم عاشقش میشه و سورپرایز ((-:

یکی از آرایشگرها که داشت گوش می داد اومد وسط و درحالیکه چشمک می زد گفت که جایی بزن که تو دید نباشه ... خودت و شوهرت ببینید و جلب توجه نکند همون موقع تلفنش زنگ و خورد و دیگه نتوانست ادامه بدهد ...
یجورایی وسوسه شده بودم راستش چیزی ته قلبم را قلقلک می داد ولی مغزم می گفت اگه گناه باشه و شرعا درست نباشه چی؟

اگه مامان بفهمه بگه کارت در شأن زن متاهل با دو تا بچه نیست چی ؟ اگه علیرضا خوشش نیاید چی؟

از همه بدتر مامان ناهید بفهمه که وسط اربعینی زحمت بچه ها را انداختم رو دستش و رفتم دنبال تتو و رنگ کردن موهام چی بهش بگم آخه ؟

خدای نکرده یک وقت خط قرمز های خودم را رد نکرده باشم ؟ 

این وسط یه صدای توی سرم آمد و گفت: بی خیال ، بدن خودته ... دختر !! تو فقط یه تغییر کوچیک می‌خواهی واسه خودت ...
تغییر که مثل یک نسیم خنک صبحگاهی وقتی از پنجره میاد تو و پرده ها را کنار می زند و نور میفته روی خودی که مدتی هست فراموشش کردی ...

تو همین فکرها بودم که رها زد روی شانه هایم و گفت: بــــــبینش چه رفته تو فکر ، سارا زندگی خیلی کوتاهه ... ولش کن یچیزی میشه دیگه اصلا بیا رو ران پات بزن فکر کنم جای خوبیه ... ؟

۶ نظر ۲۵ مرداد ۰۴ ، ۱۰:۵۵
سارا سماواتی منفرد

 

  چند باری داخل آسانسور دیده بودمش و بینمان سلام و علیکی و لبخندی رد و بدل شده بود و دیگه هیچی و می دانستم که واحد مجاور ما را تازه خریداری و بازسازی کردند. تازه که می گم منظورم اوایل تابستان هست .

امروز که دیدمش گرمتر سلام کرد و وقتی رسیدیم بالا یک دفعه ای بی مقدمه گفت : شوهرم نیست چند دقیقه وقت داری بیایی باهم چایی و شیرینی بخوریم ؟!!

معمولاً در بازگشت از سرکار به خانه عجله دارم که زودتر بروم خانه و بچه ها را از مادر شوهرم تحویل بگیرم ... نمی دانم چی شد که نگاهش کردم و با لبخندی گفتم : باشه ... چرا که نه ... ولی مزاحم نباشم !!!

رفتم داخل و تعارف کرد نشستم اونهم بارانی و شالش را درآورد و نشست و گفتش سارا جون !! راحت باش کسی نیست ... گفتم من اینجوری راحتم و از سر کار میام ، چادرم را از روی سرم انداختم رو شانه هام اما مقنعه ام را در نیاوردم ... ادامه داد رها هستم و هفت ، هشت ماهی میشه که همسایتون هستیم من هم گفتم امیدوارم همسایه خوبی بوده باشیم براتون ... 

حدس زدم اسمم را بخاطر اینکه صداها از دیوار های نازک بین واحدها رد می شود می داند ولی چرا من اسمش را نمی دانستم ؟! ... ظاهراً پسرش آرش ۱۰ سال و دخترش آرشیدا هم ۵ سال دارد. خلاصه جنسشون حسابی جوره و شوهرش هم تو یک شرکت بیمه مشغول هست.

برعکس من و علیرضا ، شوهرش زودتر از رها معمولا ساعت ۵ و ۶ بعد ظهر خانه هست و خودش حول و خوش ساعت  ۸ و نیم میاد خانه و امروز مرخصی گرفته و زودتر رسیده و بصورت پورسانتی در کلینیک زیبایی کار می کند.

از بابت سرو صدای بچه ها عذر خواهی کرد و من هم گفتم که ظاهراً ما هم کم شما را اذیت نمی کنیم ... !

موقعی که رفت چایی بیاورد مقنعه ام را هم درآوردم آخه هم گرمم شده بود و هم یجور حس خوبی از رها گرفته بودم و دیگه اون گارد اولیه که معمولا توی برخوردهای اولیه همیشه  دارم رنگ باخته بود . چایی را که گذاشت جلوم  گفت : وای چه هایلایت کرم نسکافه ای قشنگی زدی ... خیلی بهت می آید ... خوش سلیقه ای ها ...

مادر و پدر رها بخاطر نوه هایشان خانه ویلایی که تو  کرج داشتن  را فروختن و آمدن کوچه مجاور خیابانمان آپارتمان گرفتن و رها هم هر صبح دخترش را می سپارد به آنها و پسرش هم خودش می برد مدرسه و مادر شوهرش ظهرها می‌ره دنبال پسرش و او را از مدرسه بر می گرداند.

از صحبت های که می کرد فهمیدم که خیلی اهل سرمایه گذاری و کسب درآمد هست و خیلی ذهنش درگیر مسائل اقتصادی و مادیست .

با همه این حرفها خانه را خیلی خوش سلیقه و منظم چیده بود و به نظرم وسواس خاصی در این زمینه داشت.

بخشی از دکور خانه شامل گل و گیاه های آپارتمانی زیبا و چشم نواز بود.

رها گفت که به گل و گیاه خیلی علاقه دارد و غیر از آن هر جمعه برنامه کوهنوردی صبح های خیلی زود دارد که بخاطر این آخری خیلی بهش حسودیم شد می خواستم بهش بگم میشه من هم باهات بیایم ولی فعلا جلو خودم را گرفتم ...

بیشتر رها حرف می زد و من به سیاق خودم شنونده خوبی بودم ، چای و شیرینی را که خوردم چشمم به ساعت افتاد و دیدم وای چهل دقیقه ای هست که آنجا هستم و خیلی مودبانه معذرت خواهی کردم و گفتم مادر شوهرم خیلی وقته منتظره و صداش در می آید اگر اجازه بدهی باقی صحبت ها و آشنایی بماند بعد که شما بیایی خانه ما .

آماده رفتن شدم که گفت سارا جون صبر کن و رفت و از بالکن یک گلدان سبز رنگ آورد و گفت این را خودم کاشتم ، اسمش را هم گفت اما من یادم رفت ... فقط هفته ای یکبار آب می خواهد ، برای تو ... بغلش کردم و تشکر کردم و اومدم بیرون .

خیلی ساده و صمیمی در نگاه اول به دور از روابط معمول این روزها بین آدم ها ...

کلید که انداختم نازنین مثل همیشه با سر و صدا دوید جلوی در و بلند بلند می گفت مامانی ، مامان اومدش ! و صدای مامان ناهید که گفت : امروز بخاطر برف ترافیک بود؟؟

۱ نظر ۲۹ دی ۰۳ ، ۲۰:۰۳
سارا سماواتی منفرد

 

مرخصی یک هفته ای ام که من اسمش را گذاشتم مرخصی مادرانه بیشتر به بشور و بساب خانه گذشت.

با همه اینها سعی کردم بیشتر وقتم را با بچه ها بگذرانم ، مادر شوهرم بنده خدا هم فرصت کرد و به یک سری کارهای عقب افتاده اش برسد.

اول هفته را از آنجا که شانس خوبی دارم با دندان درد شروع کردم که هر جوری بود با خوردن قرص به روی مبارک نیاوردم به امید اینکه کار به دکتر نرسد ولی دیگه سه شنبه طاقتم طاق شد.

عصر علیرضا آمد و رفتیم با هم دکتر ، نمی دانم این چه عادتی هست که دارم تنها دکتر نمی روم خلاصه کار به عصب کشی و پانسمان رسیده بود و آقای دکتر از خجالت دندانم در آمد ... تو راه برگشت خوردیم به ترافیک عصرگاهی هنوز اثر آمپول سر کننده از بین نرفته بود و داشتیم حرف می زدیم که یک دفعه گفتم : علی فردا میای بریم شابدالعظیم ؟

با تعجب نگاهم کرد و گفتش : هوم ... چی شد یک دفعه ای ؟!

گفتم همینجوری یک آن هوایی شدم ، خیلی وقته نرفتم دلم زیارت می خواد ... یک خورده ای من من کرد و گفت باشه بزار ببینم چی میشه .

صبح علیرضا رفت دنبال کارهایش ولی قبلش موقع صبحانه گفت تا ده و نیم میام دنبالت  ... حاضر باش که بی خود معطل نشیم .

خوشبختانه مادر شوهرم ، خدا خیرش بدهد مثل همیشه حرفم را زمین نگذاشت و با اینکه بنده خدا خیلی کار داشت ولی آمد و بچه ها را با خودش برد.

علیرضا که آمد نزدیک ۱۱ بود و من مدتی بود که حاضر و آماده بودم و فقط باید چادرم را سر می کردم و کیفم را بر می داشتم همین که زنگ در را زد و جواب دادم گفت : بیا پایین و سوئیچت را هم با خودت بیار ... تند و سریع کفش های کتانی ام را پوشیدم و در را قفل کردم و  رفتم پایین.

علیرضا گفت : پس چرا در پارکینگ را نزدی دیرمون میشه ساراا  ؟

گفتم هوا که خیلی خوبه و عالی بیا با همین موتور تو « دینو » برویم .

گفت : اذیت میشی هااا ... طولانیه تا اونجا ... گفتم : بیخیال !! حالش به همینه ، تازه آفتاب هم که مثل تابستان نیست و خوب و مطبوعه ...

خدا را شکر برای ظهر آنجا بودیم و نماز را تو حرم خواندیم و بعدش توفیق زیارت سید الکریم علیه السلام و کلی دعا و استغفار و طلب حاجت از ایشان ... ( ان شا الله قسمت دوستان بشود )

                                         

 

خوب که سبک شدم زنگ زدم علیرضا که خیلی گرسنه ام بیا بریم ناهار تو بازار کباب بخوریم ... خلاصه دلتان نخواد کباب را هم سمت بازار قدیم کبابی جوانپور که داخلش شبیه قهوه‌خانه های قدیمی هست خوردیم واقعاً کباب و ریحونش با نان سنگک بهم چسبید ... نگم که چقدر پیاز خوردم ... پاشدیم و گشتی هم تو بازار زدیم و دستاوردش هم خرید چندتا خرت و پرت ریز بود که لازم داشتم و اینکه بدجوری هم تشنه ام بود و هوس چایی کرده بودم سر راهمون از جلوی قهوه‌خانه هزار و یک شب رد شده بودیم به علیرضا گفتم بریم اونجا ... دو تا لیوان چای داغه خوش رنگ و خوش طعم همراه نبات بدجوری بعد غذا آنهم کباب می چسبه ... دیگه داشت دیر می شد و نگران بچه ها هم بودم سوار دینو خان شدیم و راه افتادیم سمت خانه .

تو راه اینقدر حس و حالم خوب بود و دغدغه های روزمره ام را برای چند ساعتی فراموش کرده بودم که مثل قبل ترها دستم را حلقه کردم دور کمر علیرضا و از پشت محکم چسبیدم بهش و سرم را گذاشتم روی شانه اش و شروع کردم چندتا ترانه را که دوستشان دارم تا آنجا که ذهنم یاری می کرد براش زمزمه کردم ...

ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه من

چه خوبه با تو رفتن ، رفتن همیشه رفتن

چه خوبه مثل سایه همسفر تو بودن 

هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن

کاش شعر سفر بیت آخرین نداشت

منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من

اهل هرکجا که باشی قاصد شکفتنی 

قد آغوش منی نه زیادی نه کمی 

آخر شعر سفر آخر عمر منه

لحظه مردن من لحظه رسیدنه ...

 

خلاصه تا خود خانه تو همین حالت پلی و پاز بودم ... علیرضا هی میگفت:  خانم خوبیت نداره !! و من می گفتم : « عزیزم بی خیال امروز روز ما دوتاست ... »  وقتی رسیدیم خانه هنوز بچه ها و مادر شوهرم نیامده بودند و مثل این بود که دنیا را بهم ... نه بهمان داده اند ...

 

۶ نظر ۲۰ مهر ۰۳ ، ۱۸:۲۷
سارا سماواتی منفرد

 

اول از همه بابت غیبتم از پست قبلی تا الان و همچنین تاخیر در تبریک نوروز عذرخواهی می کنم.

پس نوروزتان پیروز و طاعاتتان مقبول درگاه الهی ، ان شا الله هرچی از خدا می خواهید در این شب های عزیز قدر برایتان مقدر و تعیین باشه. ( التماس دعا )

قرارم با خودم این بود که بیشتر برای معرفی کتاب اینجا بیایم و هنوزم هم بر همان قرار هستم .

مامان دو تا دختر کوچک و خیلی شیطون بودن که هنوز شیرخوار هستند و همچنین وظایف همسر شوهری رنگارنگ بودن به اضافه تمایل سماجت وار خودم به شاغل بودن علی رغم میل همسرجان که به چالش و اصطکاک میان ما هر از چندگاهی تبدیل میشه دیگه فرصت چندانی برای علایق شخصی ام باقی نمی گذارند.

از ۲۴ اسفند مامان هام هر دو دیگه بطور کامل رفتند سر خانه و زندگی خودشان و من و بچه ها دیگه همه اش با هم بودیم و از ۲۸ ام هم علیرضا خدا را شکر بصورت  تمام وقت بهمان ملحق شد.

دوم فروردین دو تا دخترها را برای ۲۴ ساعتی گذاشتیم پیش مادر شوهرم و من و علیرضا با هواپیما رفتیم مشهد زیارت امام رئوفم که خیلی بهش احتیاج داشتم و با اینکه این سفر دونفره یهویی و خیلی کوتاه بود ولی خیلی بهم حال داد و چسبید و سبکم کرد با اینکه مسافرت با بچه ها در سنین پایین حتما سخته ولی به علیرضا گفتم بیا خودمان را محدود نکنیم و هر از چندگاهی از این مسافرت های کوتاه ولی حال خوب کن بریم.

این سفر عیدی سوپرایزانه علیرضا بودش چون بهم در موردش تا قبل سال تحویل چیزی نگفته بود و یک دفعه سر سال تحویل بعد از اینکه دعای تحویل سال را با هم خواندیم و داشتیم دعا می کردیم علیرضا گفت سارا یک عیدی حول حالنا برات دارم و سوپرایزم کرد. 

برای من که تا اینجا امسال جزو بهترین تعطیلات عیدم بوده و این بیشتر به خاطر این بود که جمع چهار نفریمان از صبح تا شب باهم وقت گذراندیم و کلی عید دیدنی و افطاری همراه بچه ها این ور و آن ور رفتیم و واقعا حس و حال عجیبی این باهم بودن برای من داشت.

 

                                  

 

چندتا کتاب هست که ۱۴۰۲ خواندمشان اما بخاطر کمبود وقت موفق نشدم در اینجا در موردشان بنویسم که بعنوان بدهی ام به اینجا خواهند ماند.

  • سبکی تحمل ناپذیر هستی اثر خواندنی میلان کوندرا
  • تخم مرغ های شوم از میخائیل بولگانف
  • عزازیل از بوریس آکونین
  • چه کسی پالومینو مولرو را کشت از ماریو بارگاس یوسا
  • بی بی پیک از لودمیلا اولیتسکایا

 

درسته که ممکنه اینجا دیر به دیر بیام ولی حتما خواهم آمد.👋

 

۱ نظر ۱۲ فروردين ۰۳ ، ۱۵:۵۱
سارا سماواتی منفرد

 

نمی دانم چه سری هست بیشتر وقت ها که می خواهم سوار آسانسور بشم تا صدای دینگ می آید و درب را باز می کنم با اون روبرو می شم !؟

منظورم همسایه دو طبقه بالاترمون هست از اون آدمایی که تحملش حتی برای چند دقیقه هم سخته ... یجور خاصی وراندازت میکنه از اون نگاه های از بالا به پایین و سنگین که آدم نمی داند تو اون چند لحظه کوتاه که باهاش همسفری تا که به لابی برسی چیکار باید بکنی.

اولین بار وقتی ماهای آخر حاملگیم سر نازنین بود خانم را دیدمش وارد آسانسور که شدم طبق عادت سلام دادم اما جواب نداد و نگاهم کرد و یک دفعه بدون مقدمه و با یِ حالتی گفت : حامله ای اینقدر ورم داری ؟ !! فقط نگاهش کردم و یک لبخند کوتاه .

خلاصه هر دفعه می بینمش فقط انرژی منفی بهت تو همان چند ثانیه میده حالا با یک کلمه یا یک اظهار نظر منفی مثلا اینجا هوا نیست ! یا خیلی گرمه ! از اینجور حرفا ...

خلاصه برای سوار شدن آسانسور هم یجورایی باید استرس بکشم پیش خودم میگم اصلا نباید بزرگش کنم و بهش اهمیت بدهم باید تمرین کنم برام مهم نباشه هرچی بهش فکر کنی مطمئنا جذبت میشه.

دیروز نازنین بغلم بود و داشتم میرفتم پایین توی حیاط یک کم گلدان ها را نگاه کنیم تا درب را باز کردم اون تو بود اهمیت ندادم ... یک دفعه ای گفت ریزه چقدر چرا بزرگ نمیشه !! و بعد بلافاصله گفت چرا اینقدر با این بچه و این شکم خودتو عذاب میدی ؟ که چی بشه ... ! در آسانسور تا گفت دینگ من گفتم ببخشید ...  آمدم بیرون رفتم سمت حیاط ماشین رو اما صداش داشت می آمد که با خودش می گفت خدا شانس بده میگی چیو شکمشون میاد جلو ... می خواستم برگردم چندتا درشت بارش کنم اما خودم را کنترل کردم و گفتم بابا بی خیال ((-:

 

پ.ن

به پیشنهاد همکارم برای این دوره بارداری ام تقریبا همان اوایل قبل از اینکه مرخصی ام اوکی بشه و نخواهم مدتی سر کار بروم یک چادر لبنانی مقنعه سرخود خریدم که دیگه از مانتو و روسری سر کردن توی تابستان و روزهای گرمش حسابی بی نیاز شدم چون جلوش کاملا بسته و پوشیده است و راحت فقط با همان سارافون حاملگیم یا یک شومیز و شلوار که زیرش بپوشم می روم بیرون و هم کلوشه و اندازه شکمم داخلش زیاد معلوم نیست و از طرفی هم چون آستین ندارد و دستهایم  آزاد هست راحت می توانم نازنین را بغل بگیرم.

این حد از راحتی را سر بارداری نازنین تجربه نکرده بودم و واقعا باهاش راحتم و اصلا اذیت نمی شوم حالا طرف رسیده بهم و بدون اینکه بداند و فقط با اکتفا به چیزایی که تو ذهنش هست میگه چرا خودتو عذاب میدیییی !!؟ آخه به تو چه ... چرا سرتون به کار خودتون نیست ؟ چرا باید تو کار هم سرک بکشیم و الکی دیگران را با عینک خودمون قضاوت کنیم.

بی خیال ...

نمی دانم از دست این فسقلک خانم چیکار کنم تا ازش غافل میشم خودش را میرساند به حمام اتاق خواب و دستش را می گیره به توالت فرنگی و وامیسته و دستمال کاغذی رولی که کنارش هست می کشد و شروع میکنه پاره کردنش ... دارم دیونه می شم ((-:

۲ نظر ۱۹ شهریور ۰۲ ، ۰۸:۱۲
سارا سماواتی منفرد