مخروط ناقص مشکی من

وقتی چترت ، خداست ؛ بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد

مخروط ناقص مشکی من

وقتی چترت ، خداست ؛ بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد

مخروط ناقص مشکی من


آنقدر

پنجره ها را به روی هم بستیم

که تنهایی ، باورمان شد

همین است که به هر پنجره باز

دل می بندیم .



-----------------------------------
استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.

اگر مطلبی را دوست داشتید حتما نظر بدهید.
ممنون می شوم که وقت می گذارید.

پربیننده ترین مطالب

۱۰ مطلب با موضوع «نوشته های دیگران» ثبت شده است

حضرت آرام و قرار

سه شنبه, ۷ آبان ۱۳۹۸، ۰۲:۱۵ ب.ظ | | ۵ نظر

 

اگر ایران تو را نداشت این همه بغضِ در گلو مانده ، این همه زخمِ بر جان خورده ، این همه داغِ بر دل نشسته ، این همه درد را کجا مرهم می گذاشتیم ؟

در میانِ غربت و نامردمانی ها کجا پناهمان می دادند؟

حضرت آرام و قرار اگر در این سرزمین نبودی ، توکه نه ، اما ما چقدر غریب می ماندیم ...

 

 

پ.ن

نویسنده این متن مژده لواسانی.

داشتم فکر می کردم کاش الان تو مشهد و حرم امام رضا بودم که این متن را دیدم و حالم را خیلی خوب کرد 😊

محرمی دیگر ...

دوشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۸، ۱۱:۴۸ ب.ظ | | ۶ نظر

 

برای کربلایی شدن باید از همه چیزت بگذری حتی از خودت ...

وگرنه هیچوقت از قبرستان تعلقات بیرون نخواهی آمد و اگر هم بیایی یا به بیراهه خواهی رفت یا در میانه راه به یزید خواهی پیوست ...
کم نبودند آنها که سینه چاک حسین (ع) می نمودند اما آنجا که باید فریاد بزنند،سکوت کردند و آنجا که باید پا در رکاب کنند،گوشه انزوا برگزیدند و سر در گریبان دنیا فرو بردند.

برای رسیدن به حسین (ع) هم شور می باید و هم شعور ...

 

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ

 

 

پ.ن

متن از من نیست و نویسنده آنرا هم نمی شناسم.

خدا هست هنوز !

شنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۷، ۰۴:۱۰ ب.ظ | | ۶ نظر

 

ماه من ! غصه اگر هست ، بگو باشد ...

معنی خوشبختی بودن اندوه است !

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور ...

چه بخواهی و چه نه ، میوه یک باغند !

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ...

که خدا هست و خدا هست هنوز ...

 

 

 مهین رضوانی فر

حقیقت و دروغ

پنجشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۷، ۰۹:۰۰ ق.ظ | | ۷ نظر

 

  

    حقیقت تا بیاید پاشنه کفش هایش را بالا بکشد ٬ دروغ نیمی از جهان را در نوردیده است !

 

 

 

                                                                                                                             مارک تواین

 

   

   
 

بازنده !!

چهارشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۲۵ ب.ظ | | ۱۲ نظر

 

برای فریب دادن عده ای را  شیر  می کنند و عده ای را  خَر !!

مواظب باشید حیوان صفت نشوید !!

بازنده ، بازنده است چه درنده ، چه چرنده !!

 

خورخه لوئیس بورخس

دانه

پنجشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۵ ب.ظ | | ۱۲ نظر

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید.

سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود!

دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست این چگونه ممکن خواهد شد ؟!

گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت.

گاهی خودش را روی زمینۀ  روشن برگ ها ی درختان می انداخت و گاهی فریاد بر می آورد و می گفت : " من هستم، من این جا هستم. تماشایم کنید. "

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقـهِ زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی  کرد.

دانه از این زندگی خسته بود ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود .

یک روز رو به خدا کرد و گفت : " خدای خوبم این رسمش نیست ، من به چشم هیچ کس نمی آیم . کاشکی کمی بزرگتر مرا می آفریدی ! "

خدا گفت : " اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ، بزرگتر از آن چه فکر می کنی . حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی . رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای عزیزکم! راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی ، دیده نمی شوی ! اما اباید خودت را از چشم ها پنهان کنی تا دیده شوی . "

دانه کوچک معنی حرف های خدای مهربان را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند .

گذشت و گذشت تا اینکه سالها بعد دانه کوچک سپیداری بلند و باشکوه بود که دیگر هیچکس نمی توانست او را  ندیده بگیرد.

سپیداری که به چشم همه می آمد !