مخروط ناقص مشکی من

وقتی چترت ، خداست ؛ بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد

مخروط ناقص مشکی من

وقتی چترت ، خداست ؛ بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد

مخروط ناقص مشکی من


آنقدر

پنجره ها را به روی هم بستیم

که تنهایی ، باورمان شد

همین است که به هر پنجره باز

دل می بندیم .



-----------------------------------
استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.

اگر مطلبی را دوست داشتید حتما نظر بدهید.
ممنون می شوم که وقت می گذارید.

پربیننده ترین مطالب

۲۲ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

رهرو عشق

شنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۹، ۰۹:۲۷ ب.ظ |

 

باز در خاطره ها ، یاد تو ای رهروِ عشق

شعله سرکشِ آزادگی افروخته است

 

یک جهان بر تو بر همّت و مردانگی ات

از سرِ شوق و طلب ، دیدهِ جان دوخته است

 

نقش پیکار تو در صفحه تاریخ جهان

می درخشد ، چو فروغ سَحَر از ساحل شب

 

پرتویش بر همه کس تابد و می آموزد

پایداری و وفاداری در راه طلب

 

چهرِ رنگین شفق ، می دهد از خون تو یاد

که ز جان بر سر پیمان ازل ریخته شد

 

رهروِ کعبه عشقی و در آفاق وجود

با پرِ شوق سوی دوست برآری پرواز

 

جان به قربان تو ای رهبرِ آزادی و عشق

که روانت سرِ تسلیم نیاورد فرود

 

زِ آن فداکاریِ مردانه و جانبازیِ پاک

جاودان بر تو و برعشق و وفای تو درود

 

 

 

شعر با تخلیص از استاد شفیعی کدکنی

بغض ابدی

پنجشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۸:۴۷ ق.ظ | سارا سماواتی منفرد | ۴ نظر

 

بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است

شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است

آنچنان می فشرد فاصله راه نفسم

که اگر زود اگر زود بیایی دیر است

رفتنت نقطه پایان خوشی هایم بود

دلم از هرچه و هرکس که بگویی سیر است

سایه ای مانده ز من بی تو که آینه هم

طرح خاکستریش گنگ ترین تصویر است

کاش می بودی و با چشم خودت می دیدی

که چگونه نفسم با غم تو در گیر است

تارهای نفسم را به زمان می بافم

که تو شاید برسی ، حیف که بی تاثیر است ...

 

شاعر : سوگل مشایخی

 

 

پاییز که باشی می دانی ...

سه شنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۸، ۰۶:۳۰ ب.ظ | | ۳ نظر

 

 

پاییز که باشی می دانی ...

زیر پای عابران ، کوچه بی قرار بهار نشسته !

آخر قصّه پاییز همیشه بهار است !

حتی اگر از زمستانی سخت بگذرد !

پاییز که باشی ، به تقویمت بهار بر می گردد !

 

 

 

شاعر : مژده لواسانی ( کتاب خونِ انار گردن پاییز است )

 

عصر پنج شنبه ...

جمعه, ۲۸ تیر ۱۳۹۸، ۰۴:۳۰ ب.ظ | | ۴ نظر

 

من از خیلی چیزها می ترسیدم ...

از مادیان سپید پدر بزرگ

از مدیر مدرسه

از قیافه عبوس شنبه

چقدر از شنبه ها بیزار بودم

خوشبختی من از صبح پنج شنبه آغاز می شد

عصر پنج شنبه تکه ای از بهشت بود

شب که می شد در دورترین خواب هایم

طعم صبح جمعه را می چشیدم !

 

 

سهراب سپهری

زندگی

يكشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۸، ۰۶:۱۱ ب.ظ |

 

و زندگی

مرا تکرار می کند به سانِ بهار

که آسمان را و علف را .

و پاکی آسمان

در رگِ من ادامه می یابد ...

 

 

احمد شاملو

طبیبان مدعی !

جمعه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۷، ۰۹:۰۰ ق.ظ |

 

دردم نهفته به زٍ طبیبان مدعی    

باشد که از خزانه غیبم دوا کنند ...