مــخــــروطـ نـاقـص مشــــکـی مــن

زندگی را باید نوشید قبل از اینکه خیلی دیر شود

مــخــــروطـ نـاقـص مشــــکـی مــن

زندگی را باید نوشید قبل از اینکه خیلی دیر شود

مــخــــروطـ نـاقـص مشــــکـی مــن

اینجا برای من

همچون فانوس کوچک نقره ای

خانه مادربزرگ است !

فانوسی که شاید کم نور باشد !

اما روشن می کند !

تا شاید که بتوانم پیش پایم را ببینم ...

-----------------------------------

استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.

اگر مطلبی را دوست داشتید حتما نظر بدهید.

ممنون می شوم که وقت می گذارید.

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۳۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزمرگی های من» ثبت شده است

 

پرده اول :

شب قبل با علیرضا حسابی جر و بحثم  شده بود و با اوقات تلخی خوابیدیم و صبح هم کمی دیرتر بلند شدم و خواب ماندم. این باعث شد با استرس از خانه زدم بیرون ، تو خودم بودم و داشتم به حرفهای دیشب علی فکر می کردم که صدای گرمپ برخورد یک چیزی به ماشین مثل یک پتک خورد تو سرم .

تو حالت گیج و ویجی و شوک از صدای برخورد بودم و قلبم داشت می آمد تو دهنم که از آیینه دیدم یک پژو از پشت زده به من تا آمدم به خودم بجنبم و کمربند ایمنی را باز کنم و بیام پایین ببینم چی شده دیدم راننده پژو آر دی نقره ای با چابکی خاصی دنده عقب گرفت و با سرعت زیادی گاز داد و رفت !!

من ماندم گیج و مبهوت و صدای بوق ماشین هایی که تازه به صحنه رسیده بودند و بد و بیراهش را به من می دادند که چرا راه را بسته ام !

یکی هم شیشه را داد پایین و در حالیکه بوق مزد گفت : " چی گم کردی ... ... !! "

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۸ ، ۱۹:۰۰
سارا سماواتی منفرد

 

به مناسبتی به اجبار و نه از روی میل و رغبت در شغلم در برخورد با مراجعین مختلف قرار گرفته ام .

حالا از سختی و اعصاب خرد کنی برخورد با همه جور آدم از هر قشر و سطحی که بگذریم برایم جالب بود که هر فردی تو برخوردش با من چطور خطابم می کند!؟؟

اکثراً خوش برخورد هستند و سلام می کنند و عنوان خاصی بکار نمی برند و پس از انجام کارشان حالا با تشکر یا بی تشکر می روند اما امان از وقتی جواب به خاطر روال های اداری و غیره منفی باشد !

آنجا هست که رفتارهای آدما متفاوت می شوند٬بیشتری مودبانه سوال می پرسند و مشکل را جویا می شوند ولی هستند آدم هایی که می گن :

۷ نظر ۰۵ آبان ۹۸ ، ۲۱:۰۹
سارا سماواتی منفرد

 

جای پارک نبود مجبور شدیم چند خیابان مانده به مطب دکتر ماشین را پارک کنیم. از ماشین که پیاده شدیم علیرضا رفت تا یک مقدار میوه و خوراکی برای خانه بخرد ... چون یخچالمون تقریبا خالی بود و هیچی نداشتیم که برای فردای خودمان غذا درست کنم.

 من مانده بودم با پیاده روی اجباری که اصلا براش آمادگی نداشتم آن هم با کفش پاشنه بلند .

می خواستم از سر کارخودم بروم مطب دکتر ولی دیدم وقت دارم بروم خانه دوش بگیرم و مانتو شلوار اداری ام را تعویض کنم ، به علی زنگ زدم که خودت را برسان که من را ببری دکتر قبل از اینکه بیاد یک شومیز و شلوار پارچه ای یک کم دمپا گشاد باهم ست کردم و برای جذاب شدن استالیم کفش های پاشنه بلندی که تازگی برای عروسی دختر عمه فرحناز خریده بودم هم از کشوم درآوردم و پوشیدم کمی آرایش کردم و علی که زنگ زد چادرم را برداشتم و پریدم توی آسانسور .

نمی دانستم که ترافیکه و جای پارک پیدا نمیشه و قرار هست که بیست دقیقه ای دست کم پیاده روی کنم .

راه رفتن طولانی با کفش پاشنه بلند برایم زیاد راحت نیست ولی دست خودم که نیست پوشیدن پاشنه بلند را دوست دارم باید اعتراف کنم که پاشنه بلند برای من حس اعتماد به نفس به ارمغان می آورد ... 

می خواستم جلوی دکتر شیک و مرتب باشم ! راستش دلیل اصلی اش هم همین بود ... من همیشه عاشق اینم که نشان بدهم می توان هم سنتی بود و در عین حال مدرن هم بود .

بالاخره با هر زحمتی که بود به مطب رسیدم خوشبختانه مطب دکتر طبقه همکف بود چادرم را مرتب کردم و وارد اتاق انتظار شدم . سالن چهارگوشی بود و یک سمت آن دو ردیف صندلی چرمی اداری چیده بودند و سمت دیگرش میزی قرار داشت که منشی که دختری با موهای بلوند و شالی سبز رنگ بود در پشت آن نشسته بود.

وقتی وارد شدم با صدای پاشنه کفش هام روی کف سرامیکی سالن دختر سرش را بالا آورد نگاهی به من کرد و پرسید: وقت داشتید؟

گفتم : بله ، بلافاصله گفت :  چه ساعتی ؟ گفتم: سماواتی هستم ، ساعت ۱۹ .

دوباره گفت : تشریف داشته باشین صداتون می کنم و سرش را پایین انداخت و چیزی توی دفتر مقابلش نوشت.

رفتم رو یکی از صندلی های مقابل نشستم و از آنجا دوباره نگاهی به او انداختم.

از استایلش خوشم آمد مانتوی سفیدی که به نظرم لباس فرمش بود و شلوار لی مشکی پاچه کوتاهی که با کفش های کتانی سفید و جوراب سفید ساق کوتاه ست کرده بود  .

کمی آن طرف تر یک ال سی دی بر روی دیوار قرار داشت که در حال پخش مسابقه ای از شبکه نسیم بود که صدایش کم بود .

خودم را سرگرم موبایلم کردم.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۸ ، ۲۰:۱۵
سارا سماواتی منفرد

 

دقّت کردید تو ایران همه یک طوری رفتار می کنند که سرشان کلاه رفته و چون این احساس را دارند پس فکر می کنند حق دارند و باید سر دیگران کلاه بگذارند !!

اصلا طرف یک طوری رفتار می کند که طلبکار هست و تاوان همه اتفّاقات زندگیش را می خواهد از شما بگیرد !!

۲ نظر ۳۰ شهریور ۹۸ ، ۱۷:۴۵
سارا سماواتی منفرد

 

 چیزی که الان دارم میگم شاید عمومیت نداشته باشه و هرجایی یا هر محله ای شرایط خودش را داشته باشه اما من بی سر و صداترین و بی روح ترین محرم زندگی ام تا الان را دیدم و تجربه کردم.

نمی دانم دلیلش چی بود ؟؟

مربوط به گرانی ها و سنگین شدن مخارج بود ؟؟ یا خدای نکرده زبانم لال بی تفاوت شدن مردم ؟؟

شاید هم ...

به هرحال این محرمی نبود که هر سال می آمد و می دیدم.

ظهر عاشورا آمد و من نفهمیدم که ظهر شده !!

ظهر تاسوعا رفتم مسجد محلمان که همیشه تو دهه محرم برنامه های مفصلی دارد وقتی می خواستیم بریم داخل به علیرضا گفتم : « چرا اینقدر امروز خلوته انگار نه انگار که تاسوعاست !! » آخه سال های پیش هر وقت می خواستی بری داخل بواسطه جمعیت زیاد راه پیدا نمی کردی اما با کمال تعجب خیلی راحت رفتم داخل و وضو گرفتم برخلاف همیشه نماز ظهر و عصر تاسوعا را به جماعت خواندم.

خلاصه برای من که اینجوری بود ...

شما را نمی دانم ؟؟

۵ نظر ۲۰ شهریور ۹۸ ، ۲۱:۱۵
سارا سماواتی منفرد

تصور من از آینده چیزی گنگ و نامفهوم است،چیزی ترسناک و در عین حال کاملا مبهم ...

مثل این می ماند که در قایقی در میان اقیانوس نشسته باشی و سطح اقیانوس را مه گرفته باشد و تو ندانی در چند متری تو چه چیزی وجود دارد ؟؟ در این وضعیت آیا خبری از افق های دور و ملموس هست تا مسیرت را به آن سوی تنظیم کنی؟؟

هر وقت به آینده فکر می کنم سرم گیج می رود بی درنگ به سوی تخت خواب می روم و چشمهایم را می بندم و سعی می کنم فراموش کنم.

گرچه همیشه سعی می کردم خود را برای آینده مهیا کنم اما دیگر این فضای گنگ و مه آلود که هیچ پرتویی از پرتوهای خورشید قادر نیست آنرا بشکافد رمقی و حوصله ای برایم باقی نگذاشته است.

به هر حال فکر می کنم همین امروز و فردای ملموس بهتر است و آنرا چونان در آغوش می کشم و محکم نگهش می دارم مبادا که بگریزد ولی او هم اهل ماندن نیست پس بهتر آنست با آنکه گریز پا و عجول هست با هر ترفندی که شده بیشتر از حضورش بهره ببرم.

امید همچون کور سویی خیالی در ذهنم وادارم می کند پارو بزنم و نگاهم را به داخل و امواج کنار قایق بدوزم این شاید یگانه داشته من است.

 

پ.ن

الان این فقظ یک نوشته است و حال من هم از همیشه خوبتر هست .

۵ نظر ۱۲ تیر ۹۸ ، ۱۹:۱۸
سارا سماواتی منفرد