مخروط ناقص مشکی من

وقتی چترت ، خداست ؛ بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد

مخروط ناقص مشکی من

وقتی چترت ، خداست ؛ بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد

مخروط ناقص مشکی من


آنقدر

پنجره ها را به روی هم بستیم

که تنهایی ، باورمان شد

همین است که به هر پنجره باز

دل می بندیم .



-----------------------------------
استفاده از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز است.

اگر مطلبی را دوست داشتید حتما نظر بدهید.
ممنون می شوم که وقت می گذارید.

پربیننده ترین مطالب

چگونه ؟؟

يكشنبه, ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ۰۹:۳۰ ق.ظ | سارا سماواتی منفرد | ۷ نظر

مناظره اول کاندیداهای ریاست جمهوری امسال هم پخش شد.

از تهمت زدن ها و تخریب ها که بگذریم که فکر کنم دیگه مثل سابق در تغییر وضعیت و دیدگاه های افراد موثر و تعیین کننده نباشد برویم سر اصل مطلب و اینکه اوضاع خوب نیست را همه می دانند و اینکه مشکلات هم چه چیزهایی هست باز تقریبا همه می دانند.

بالطبع در پس این دانستن ها یک سری راهکارها هم برای رفع آن مشکلات از سوی نامزدهای محترم ریاست جمهوری بیان می شود.

خوب تا اینجا همه چیز درست و منطقی است و از این به بعد هست که مهمه و کسی جواب درستی بهش نداد !!

چگونه قرار هست فلان کار و بهمان کار انجام شود؟

این چگونه انجام دادن هست که مهمه و حتی قاطعیت و پیگیری هم در اینجا بحث فرعی هست.

 

چگونه انجام دادن وقتی مطرح شود تازه می شود در مورد اجرایی بودنش کارشناسان نظر بدهند وگرنه به قول آقایان در وعده و وعید دولت های پیشین اصلا کم نگذاشته اند؟

مثلا وعده افزایش تولید از طریق صادرات ؟!

این در چه بستری قرار هست اتفاق بیافتد؟ پول صادرات قرار هست برگردد یا قرار هست تهاتری کار کتیم؟

تحریم ها چه می شوند؟

قرار است فقط به همسایگان صادر کنیم ؟

نقش سیاست در اقتصاد چیست ؟

و خیلی سوالات دیگه ...

وعده پانصد میلیون وام ازدواج آیا با تورم پنج درصدی همخوان و شدنی هست !  (((-:

این ها مشت نمونه خروار بود و هنوز یک علامت سوال بزرگ وجود دارد که بدون کلی گویی گفته شود : چگونه ؟؟

راستش من قانع نشدم اما از صلابت و قاطعیت آیت الله رئیسی خوشم آمد.

آقای زاکانی حاضر جواب و مسلط ظاهر شد.

از تحریک آذری زبان ها اصلا خوشم نیامد.

استفاده ابزاری از خانم ها هم خوب نیست به خدا !

و اما تا بعد ...

 

پلیس حافظه

شنبه, ۱۵ خرداد ۱۴۰۰، ۰۲:۵۱ ب.ظ | سارا سماواتی منفرد | ۲ نظر

 

... معرفی کتاب ...

 

توی روزهایی که کرونا گرفته بودم و در قرنطینه اجباری به سر می بردم فرصت خواندن سریع رمان پلیس حافظه اثر نویسنده ژاپنی خانم یوکو اوگاوا و ترجمه آقای کیهان بهمنی از انتشارات آموت پیش آمد.

داستان کتاب در جزیره ای لا مکان رخ می دهد که تنها راه بقا و زندگی در آن تن دادن به قانون ناپدید شدن ها است.

این ناپدید شدن ها ابتدا از چیزهای کوچک شروع می شود و سرانجام کار به جایی می رسد که افراد به حالت از خود بیگانگی می رسند.

البته در روند روتین این ناپدید شدن ها یک مشکلی وجود دارد و آن این است که حافظه اقلیتی از آدم های آن جزیره خاطراتشان را فراموش نمی کنند و باعث زحمت می شوند !

کتاب تماما بر استعاره بنا شده ولی به نظرم نویسنده هدفش نقد این نوع نگاه تمامیت خواهانه است که همه باید همانند سیستم فکر کنند و هرکس چنین نباشد مطرود است و از حق زیستن محروم ( توتالیتاریسم ).

 

 

                                     

در طول داستان هرچه جلوتر می رویم فضای داستان از گرمی به سردی میل می کند و شاید همین یکی از دلایلی بود که از خواندنش لذت نبردم و راستش انتظار بیشتری از این کتاب داشتم اما نتوانستم باهاش ارتباط برقرار کنم.

آخرش گفتم کاش یک کتاب دیگه که تو لیستم بود خوانده بودم !

البته این نظر من هست و اصرار ندارم که حتما همینطور هست و ممکن خوانندگان دیگه این کتاب با من موافق نباشند.

یکی از بهترین توصیفات نویسنده تو این کتاب این هست که نوشتن را نوعی مقابله و مواجه با مرگ توصیف می کند که فکر کنم کاملا درست باشد.

شاید دوست داشتم تو آن دوران بیماری کتابی با حال و هوای بهتری را می خواندم.

اگر این کتاب را خواندید خوشحال میشم که حتما نظر خودتان را بگویید.

دینو !!

چهارشنبه, ۱۲ خرداد ۱۴۰۰، ۰۶:۴۲ ب.ظ | سارا سماواتی منفرد | ۴ نظر

تازه از سر کار رسیده بودم و لباس هام را در آورده بودم و رفته بودم سر وقت شستن ظرف های شام دیشب که دیدم علی آقا در را باز کرد و آمد و گفت سارا لباس بپوش بریم بیرون کارت دارم.

اعتراض کردم و گفتم : خوب کاش زنگ میزدی زودتر میگفتی که من نیام بالا و سر راه می آمدم دنبالت .

آخه چون علی ماشین را داده به من و خودش بی ماشین میره سرکار و دنبال کارهاش.

هرچی گفتم کجا می حواهی بری جواب درست و حسابی نداد و گفت: می خوام بریم تا پاساژ زیر پُل !!

گفتم : کلید ماشین تو کشوی جلوی در هست بردارش چون من حوصله رانندگی ندارم.

گفت : باشه و رفت جلوی در وایستاد تا من آماده بشم.

غُر غُر کنان لباس پوشیدم و رفتم پایین و آمدم درب ماشین را باز کنم که گفتش با اون نمی ریم !!

فرصت نداد حرف بزنم و سریع گفت : چشم هات را ببندش و باز نکن و باز بدون اینکه مجال سوال دیگه ای بهم بدهد دستم را گرفت و یک چند قدمی رفتیم و بعد گفت : باز کن !

وای خدای من علی موتور خریده بود از این موتور توپول رنگی رنگی ها که هر وقت میدیدم می گفتم چقدر رنگاشون قشنگه و کاش ماهم داشتیم !

یک زرد خوشگلش را گرفته بود.

گفتم اسمش چیه ؟؟ علی گفت : دینو !

خلاصه سوارش شدیم و به زور کلاه کاسکت را هم سرم گذاشتم و برای اولین بار تو زندگیم ترک یک موتور نشستم و رفتیم کلی چرخ زدیم.

هیجان این اولین بارها واقعا عالی هست ! هیچی را نمی توان با هیجان بعضی کارها برای اولین بار مقایسه کرد.

موقع برگشت تو راه پیش خودم داشتم فکر میکردم کاش چیز دیگه آن روز خواسته بودم ! بعضی موقع ها خدا چه زود جواب کاش هامون را می دهد و بعضی وقت ها هم مثل اینکه دوست ندارد که بشنود.

 

پ.ن

ادامه مطلب تو نظرات اول و سوم !!! wink

آخر ما هم جزوه آمار شدیم !!

دوشنبه, ۳۰ فروردين ۱۴۰۰، ۰۶:۳۱ ب.ظ | سارا سماواتی منفرد | ۱۳ نظر

 

پنج شنبه شب حالم خیلی خراب بود و هنگام خواب دچار تب و لرز شدم تا صبح نخوابیدم.

جمعه صبح گلوم درد می کرد و گوش سمت راستی ام کبپ شده بود و بینی ام هم گرفته بود.

نشانه های سرماخوردگی داشتم اما علی گفت تو رادیو شنیده که الان دیگه سرماخوردگی نداریم و هرکی علائمی مثل سرماخوردگی داشت حتما کرونا دارد.

هردومان استرس شدیدی داشتیم و سرانجام بعد از کلی این دست و آن دست کردن به پیشنهاد علی رفتیم بیمارستان آتیه و تست پی سی آر دادیم.

تا فرداش که جواب بدهند مردیم و زنده شدیم و شب اصلا نتوانستم بخوابم.

علی سعی می کرد فضا و ذهنم را عوض کنه و دلداریم می داد.

از این بدتر وقتی بود که تو جواب آزمایش هردوتایمون کلمه positive را دیدم ... فقط می توانم بگم کلافگی تا به این حد نداشتم.

ما هم جزوه آمار شدیم sadindecision

آمارها را به سادگی نگاه نکنید همه آنها آدم هایی هستند که زندگی دارند و در حال زندگی کردن با تمام ویژگی های خوب و بدش هستند و فردا ممکنه ...

تو این روزها و ماه عزیز التماس دعا.

دریچه خوشبخی ...

دوشنبه, ۹ فروردين ۱۴۰۰، ۰۵:۳۵ ب.ظ | | ۵ نظر

 

آقای محترم

باد در گوشتان چه گفته ؟

که تاریخِ چشم هایتان را

به جغرافیای آغوشتان ختم کرده اید

 

از بها تا پاییز

سال هاست دریچه خوشبختی را بسته اید

و

بی هیچ توضیحی رفته اید ...

 

 

پ.ن

این شعر از خانم مژده لواسانی و از کتاب مجموعه شعر ایشان  به نام " به چهل سالگی ات رسیده ام  " است.

بُغض

دوشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۹، ۰۶:۲۷ ب.ظ | | ۵ نظر

این سالها

که گفته گذشته ؟

موهایت کو ؟

 

کدام ستاره شوم

خبر از خوشبختی تو و

آرامش من

در همه این سال ها می دهد ؟

 

دخترت را که صدا می زنی

بغض می کنی؟

چرا ؟

 

پ.ن

این شعر از خانم مژده لواسانی و از کتاب مجموعه شعر ایشان  به نام " به چهل سالگی ات رسیده ام  " است.